* اين كه ديگري را در پناه خود بگيرد برايش يك احساس تازه و بس خوشايند بود.


* كار را دوست مي داشت،اما نه تا حد وسواس برخي مردان- و به ويژه زنان-

مور صفت كه ديده بود خود را از فرط كار مي كشند.


* خوب مصمم بود كه براي خوشي هاي زندگي  جايي را در برنامه خود مقرر كند.

كار يكي از اين خوشي ها بود ؛‌اما نه تنها  خوشي زندگي ؛

" از هر چيز اندكي بايد".


* مردم در كار محبت هم چون فرشتگان خرده پا هستند؛‌

آن را خرده خرده عرضه مي كنند.


* جهش زندگي محدود است. هرگز در يك آن از همه سو اعمال نمي شود.


* نادرند!

بي اندازه نادرند،جان هايي كه راه مي روند و گراگرد خود را روشني مي پراكنند.

بيش تر كساني كه توفيق يافته اند تا فانوس خود را برافروزند روشنايي چراغ  خود را به يك نقطه ،‌تنها به يك نقطه  پيش روي خود متوجه مي كنند و بيرون از آن ديگر هيچ نمي بينند. حتي گويي  كه پيشروي  در يك جهت  تقريبا  هميشه به بهاي پسروي  در جهت ديگر به دست مي آيد.


* ميان كار و كسب لذت  يك هماهنگي است ؛

و هنر عبارت است از  يگانگي استادانه اين دو.


* روح آدمي  كه در روياي خود كز كرده است از بيدار شدن پروا دارد.


* نمي توان از بامداد تا شام با هم زيست  بي آن كه شخص  پس از مدتي  چند خود را چنان كه هست نشان بدهد.


* مي خواهمت!

همان طور كه هستي مي خواهمت .

تو را با عيب ها ، بلهوسي ها و توقع هايت،‌ با قانون زندگي خودت مي خواهم.

تو هماني كه هستي . همين گونه كه هستي دوستتت دارم.